شب بعد خواستگاری همش استرس داشتم همش حس بدی به خودم داشتمحس گناه سردرگمی حقارت
باید یه کاری می کردم که اینجوری نشهخیلی فکر کردمهنوز وقت برا ثبت نام کنکور ارشد بودتصمیم گرفتم ثبت نام کنم تو رشته ای غیر رشته ی خودمهر چند تو این مدت زمان کم، فرصت برا درس خوندن نداشتمولی زبانم خوب بود و شاید میشد که با تکیه به همون زبان قبول شم ،نهایتش با این فکر آروم گرفتم و فکر کردم آره درستش همینهبا این تصمیم و قبول شدن تو ارشد دیگه سپیده نمی تونه مسخرم کنه ،روز بعد صبح پاشدم شال و کلاه کردم برم کافینت ثبت نام ک
برچسب:
نویسنده: رادین محمدی
بعد خریداری حلقه و صحبت بله برون که چه روزی باشه وقرار مدار برا یه سری برنامه ها کلی تو بازار و این ور اونور گشتیم ،
کلی حرفای خوب خوب گفتیم و خندیدیم خیلی خوشحال بودم سرکوچه که می خواستم از ماشین پیاده شم و ازش جدا بشم دلم می خواست محکم بغلش کنم ،ولی به سختی خودمو کنترل کردم محمد واقعا آدم خوبی بود همه جوره خوب بود خیلی بهتتر از اونچه تو رویاهام تصور کرده بودم ،الکی عاشق چش و ابروش نبودم کهواقعی دوست داشتنی بود که دوستش داشتم و خداییش برام عجیب بود دخترای دیگه چه طور می تونن پسرایی که این همه
برچسب:
نویسنده: رادین محمدی
چند وقتی از عقدم گذشته بود که تو کنکور ارشد شرکت کردم ،نمی خواستم خانواده ی محمد بدونن ،
که روز آینده روز اگه قبول نشدم مضحکه ی خواهر شوهرم نشمبه محمد هم سپرده بودم به کسی نگه ،روزی که آزمون داشتم برا ناهار مهمون خونشون بودمو منی که زیاد به سحر خیزی عادت نداشتم اون روز بعد کنکورآزمون تو دانشگاه آزاد برگزار شد محمد گفته بود کمی پایین تر از جایی که سرویسهایدانشگاه نگه می دارن تو چهارراه منتظرم میشهتو مسیر با یه دختری هم کلام شده بودمو باهاش حرف می زدم و حواسم به محمد که تو پیاده رو ایستاده بودنبو
برچسب:
نویسنده: رادین محمدی
برچسب:
نویسنده: رادین محمدی
برچسب:
نویسنده: رادین محمدی
برچسب:
نویسنده: رادین محمدی