57)تو در قصه ها ۶
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 15:30
شب بعد خواستگاری همش استرس داشتم همش حس بدی به خودم داشتمحس گناه سردرگمی حقارت باید یه کاری می کردم که اینجوری نشهخیلی فکر کردمهنوز وقت برا ثبت نام کنکور ارشد بودتصمیم گرفتم ثبت نام کنم تو رشته ای غیر رشته ی خودمهر چند تو این مدت زمان کم، فرصت برا درس خوندن نداشتمولی زبانم خوب بود و شاید میشد که با ...
58)تو در قصه ها ۷
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 15:30
بعد خریداری حلقه و صحبت بله برون که چه روزی باشه وقرار مدار برا یه سری برنامه ها کلی تو بازار و این ور اونور گشتیم ، کلی حرفای خوب خوب گفتیم و خندیدیم خیلی خوشحال بودم سرکوچه که می خواستم از ماشین پیاده شم و ازش جدا بشم دلم می خواست محکم بغلش کنم ،ولی به سختی خودمو کنترل کردم محمد واقعا آدم خوبی بود...
59)تو در قصه ها ۸
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 15:30
چند وقتی از عقدم گذشته بود که تو کنکور ارشد شرکت کردم ،نمی خواستم خانواده ی محمد بدونن ، که روز آینده روز اگه قبول نشدم مضحکه ی خواهر شوهرم نشمبه محمد هم سپرده بودم به کسی نگه ،روزی که آزمون داشتم برا ناهار مهمون خونشون بودمو منی که زیاد به سحر خیزی عادت نداشتم اون روز بعد کنکورآزمون تو دانشگاه آزاد...
55)تو در قصه ها ۴
-
تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 19:54
نشسته بودم رو نیمکت پارک منتظر اینکه محمد بیاداز سوئیچو کیف مدارکش رو نیمکت عکس گرفتماز خودم عکس گرفتماز ویوی فضای روبرومتا که بالاخره با یه سری وسایل سوپر مارکتیمن جمله چیپسو پفک و پاستیلو این چیزا اومدو گفت سری بعد تو کافی شاپی جای درست حسابی ای چیزی قرار بذاریماینجور هم هوابیرون سرده هم من شرمنده...
56)تو در قصه ها ۵
-
تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 19:54
رفتیم باغ ....پیاده شدیم که قدم بزنیم ولی هو ا خیلی سرد بود هردو داشتیم می لرزیدیم پرسید چی می خوری،نظری نداشتم پرسید ذرت مکزیکی دوست داری راستیتش تا اون موقع ذرت مکزیکی نخورده بودم ولی اصلا به رو خودم نیاوردم و گفتم باشه پسری که ذرت مکزیکی هر دو مونو می کشید تو یک بار مصرف تو گویی دو کبوتر عشق را ب...
57...از خودم بگم
-
تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 19:54
خواستم از خودم بگم داستان و بیخیال فعلا اونقده دغدغه دارم که حواسم جمع نیست که داستان پردازی کنمراستیتش اون روزا که داستان می نوشتم بدجوری سرما خورده بودم رفتم دکتر و سر اینکه بیمه ام تمدید نشده بود خیلی ناراحت شدم وقتی منشی گفت بیمه نیستی و دکتر هم به طرز زشتی گفت برو بیرون حس کردم تو این دنیا هیچ ...