خرید بک لینک

خواستم از 1 بگم داستان و بیخیال

فعلا اونقده دغدغه دارم که حواسم جمع نیست که داستان پردازی کنم

راستیتش اون روزا که داستان می نوشتم

بدجوری سرما خورده بودم

رفتم دکتر و سر اینکه بیمه ام تمدید نشده بود

خیلی ناراحت شدم وقتی منشی گفت بیمه نیستی

و دکتر هم به طرز زشتی گفت برو بیرون

حس کردم تو این دنیا هیچ جایی ندارم

و گریم گرفت

با چشم گریون رفتم یه دکتر دیگه

گفتم میشه نگاه کنین که من بیمه هستم یا نه که گفت نه نیستی

پرسیدم آزاد چنده گفت :صد هزار و پرداخت کردم

دکتر پرسید چی شده گفتم گلوم درد می کنه

گفت :این گریه داره آخه وجریان و تا حدودی تعریف کردم ...

من تحت پوشش بیمه ی بابامم

و سی و پنج سالمه

فکر می کنن ازدواج می کنم

واسه همینم

هر ساله اعتبار بیمه ام یه بار تموم میشه و باید بریم تمدید کنیم

قبلا ها که دفترچه بود

تاریخ اعتبارش معلوم بود

حالا ولی نیست و فقط کد ملی می خوان

به نظرم اینکه بفهمن یکی ازدواج کرده و از بیمه درش بیارن

کار سختی نیست

از طرفی درسته که اعتبارش تموم میشه

ولی از حقوق بابا همچنان کسری صورت می گیره ...

منم همچین آدم دکتر برویی نیستم

سابق بر این هر موقع سرما می خوردم

خوددرمانی می کردم

و خوب میشدم

ولی زمستون گذشته یه جور ناجوری سرما خوردم که خوددرمانیهام

جواب نداد

نتیجتا رفتم دکتر ،و به خاطر اون این سری هم گفتم انگار

سرما خوردگیها بعد کرونا مدلش عوض شده و دیگه باید دکتر رفت

...خلاصه که تو اون سرما خوردگی و تب

که تو اوج اوج نا امیدی زندگیم غلت می زدم

داستان نوشتنم اومد

داستانی که زندگی خودم به گونه ای دیگه رقم می خوره

آره اون داستان از زندگی خودم الهام گرفته شده بود

حالا وقایع پس و پیش بود درست ولی همش به گونه ای تو زندگی

خودم بود

منتها تهشو قصد داشتم یه جور دیگه شه

قصد داشتم تهش خوشبختی شه

دوست داشتم داستان عاشقانه ام به طلاق و بدبختی که واقعیت

زندگی خودم بود ختم نشه

نمی دونم چرا ...

بعدا سرما خوردگیم خوب شد

بعدا موندم چه جوری ختم به خوشبختیش کنم

چون در واقعیت خوشبختی ندیده بودم که الهام بخشم شه

برگشتم به روال عادی زندگیم

ولی خیلی دیگه ناامید بودم همش دلم مردن می خواست تا که

خواب برف هم دیدم گفتم واویلا

دیگه چه بدبختی جدیدی در راهه

آخه تعبیر خواب برف غم و غصه اس

و از قضا دختر عمه هامم تو اون خواب حضور داشتن

من برفهارو برمی داشتم و می ریختم رو زمین

اوایل شهریور بود هوا کمی خنک شده بود

فکر کردم یا شب و سردم شده این خواب و دیدم

یا واقعا غصه ای در راهه

صدقه دادم بیست هزار که رفع بلا شه ...

اون روزا منتظر نتیجه ی کنکور ارشد هم بودم

هی سرچ می کردم

خبری نبود

بله همینجوری روزا می گذشت

کار می کردم

فیلم عقد مشتری تدوین می کردم

در کل کار مورد علاقم عکاسی و تدوین و این چیزاس

منتها به شکل آزاد تو خونه کار می کنم

کارشناسیم کاملا بی ربطه به این علاقه ی منه

مدیریت صنعتی خوندم

برا تدوین و عکاسی و ادیت کلاس رفتم

همسر سابقمو خیلی دوست داشتم

و بعد طلاق عکس و فیلمامونو داشتم هنوز

راستیتش ته ته دلم هنوز انگار می خواستم دوباره باهاش باشم

ولی مشکلات هنوز تو چشم بزرگ بود

درست وقتی به خودم قبولوندم دیگه مشکلات اون زندگی

برام مهم نیست و می تونم که برگردم

خبر ازدواج مجددشو شنیدم ،داغون شدم

تصمیم گرفتم برم تدوین یاد بگیرم

تا از تو دل فیلمامون حذفش کنم

همین آموزش تدوین باعث شد یه مدت کمی تو یه آتلیه ی عکاسی کار کنم

و الآنم از همون آدما فیلم عروسی می گیرم کار می کنم

ولی الآن خود اونا هم مغازه ندارن

خب وضع مالی اونا هم تعریفی نداره

بعدش تصمیم گرفتم کلاس عکاسی برم

دوست داشتم آتلیه ی خودمو داشته باشم

اما نشد هم مدرک فنی حرفه ای نتونستم بگیرم هنوز یه بار با شصتو نه مردود شدم فکر کن با یه نمره ها

امتحان مجددشم اسفند نودونه ثبت نام کردم هنوز برگزار نشده

هم اینکه مغازه ی بزرگ ندارم و بیشتر مسخره شدم تا حمایت.

نه ساله جدا شدم و دیگه بعدش نشد که سرپا شم

همش سنم بالا رفت و بالا رفت و هیچی به هیچی

چهار سال پیش به تنها خواستگارم بعد پنج سال از جداییم جواب مثبت دادم

عقد کردیم دو هفته بعد عقد با یه خانم چاق بچه ی ده ساله دار

و خانه دار و پولدار دوست شد

و گفت منو نمی خواد

چرا که خانوادش وادارش کردن منو بگیره و هر کس از یه جور اندام

و قیافه خوشش میاد

خداییش اندام منو اون خانم و هرکی ببینه تف تو سلیقه ی اون مرد تیکه می ندازه

ولی بهتر واقعا بهتر چون اصلا مرد خوبی نبود

من گول قیافه اشو خوردم

اما جز ظاهر خوب هیچی برا ارائه نداشت و بعد عقد هرروز بیشتر از دیروز می خورد تو ذوقم ...

اما خب دو بار طلاق تو کارنامه ی زندگیم رفتن

آبروریزی بزرگی بود

وقتی گفتم با آبروم بازی کردی

خیلی راحت خودشو تبرئه کرد که دختر نبودی که من بهت بد کرده باشم ...

راستو دروغشو نمی دونم

ولی می گن صاحب یه بچه ی معلول شدن

زنشم که اولش خیلی خرسند بود

و تو بیوش می نوشت دو کلام حرف حساب دوستش دارم

یا مثلا نم نم باران کنار ساحل و چه می دونم کوفت و زهر مار با تو می چسبد

حالا نوشته

کاش دلها در چهره ها بود

بگذریم ...

خلاصه که تو اوضاع جالبی نبودم در این اوایل شهریور

تا که سیزده شهریور با زنگ تلفن بیدار شدم

هی گفتم الآن مامان بابا جواب می دن که نه خیر

نهایتا پاشدم جواب دادم

خواهرم بود

پرسید مامان کجاست و گفتم نمی دونم و راجع به اینکه احتمالا کجاست نظراتی دادیم

وسط صحبت یکی پشت خط اومد

مامانو می خواست

نهایتا کنجکاو شدم بدونم مامان کجاست

زنگ زدم بهش

برعکس همیشه که حالا حالا ها جواب نمی ده جواب داد

آهسته و مشکوک حرف می زد

گفتم کجایین گفت عمه ات کمی حالش بده اومدیم اونجا

پرسیدم یعنی چی مرده یعنی ؟

گفت :انگاری

و دادو هوارم بلند شد

آخه عمه امو خیلی دوست داشتم

خیلی مهربون بود

حدود هفت سالی بود همش مریض میشد

و همچین سلامت نبود

اما تو بستر مرگم نبود

سرپا بود ....

خیلی تلخ بود برام تو مراسم تشییع جنازه اش

که مشت مشت خاک پشت سر بچه هاش ریختم

بعدا فکر کردم اونا همون برفایی بود که تو خوابم از زمین برداشتم و ریختم زمین

فهمیدم خوابم تعبیر شد

اصلا خواب برف رد خور نداره

صدقه مدقه هم رفعش نمی کنه

روز فوت عمه تو خونه اشون یه سر رفتم نت

دیدم عه نتایج ارشد بالاخره درومده منتها شماره پرونده

و ...حفظم نبود

شبش خیلی بی حوصله یهو یادم افتاد که نتیجه رو نگاه نکردما

که نگاه کردم

دیدم عه قبولم که

تو بابل ارشد عکاسی قبولم

رفتیم ثبت نام کردیم

و قراره تو خوابگاه بمونم

نمی دونم چه در پیشه

اما توکل به خدا ....

برچسب: نویسنده: رادین محمدی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 19:54

صفحه بندی