خرید بک لینک

چند وقتی از عقدم گذشته بود که تو کنکور ارشد شرکت کردم ،

نمی خواستم خانواده ی محمد بدونن ،

59)تو در قصه ها ۸

که روز آینده روز اگه قبول نشدم مضحکه ی خواهر شوهرم نشم

به محمد هم سپرده بودم به کسی نگه ،

روزی که آزمون داشتم برا ناهار مهمون خونشون بودم

و منی که زیاد به سحر خیزی عادت نداشتم اون روز بعد کنکور

آزمون تو دانشگاه آزاد برگزار شد محمد گفته بود کمی پایین تر از جایی که سرویسهای

دانشگاه نگه می دارن تو چهارراه منتظرم میشه

تو مسیر با یه دختری هم کلام شده بودم

و باهاش حرف می زدم و حواسم به محمد که تو پیاده رو ایستاده بود

نبود که اومد جلو و سلام داد و از اون دختر خداحافظی کردم و جدا شدم و با محمد همراه شدم

معلوم بود یه دل سیر خوابیده و روز جمعه ای کلی به خودش رسیده

برعکس من

صبحی چون قرار بود ناهار خونشون برم کمی آرایش کرده بودم

ولی از خستگی و بی خوابی ظاهرمم همچین تعریفی نداشت

محمد خیلی خوشحال بود معلوم نبود از چی انقد شاده وقتی باهاش هم قدم شدم پرسیدم

چی شده خیلی شادی

گفت :نه مثل همیشه ام

تو خیلی دمقی

واقعا هم دمق بودم

گفتم با خودم شال برداشتم

نمی خوام با مقنعه بیام خونتون

بفهمن کنکور دادم،

محمد به حالت مسخره یه نگاه بهم کرد و گفت ،

بی خیال بابا کسی متوجه نمیشه

اصرار کردم که نه باید مقنعه امو درآرم

ماشین نیاورده بود رفتیم تو یه کوچه و من مقنعه امو درآوردم شال سر کردم

بعدم رفتیم خونشون

از اونجا که دو روز پشت سر هم کنکور داده بودم و اون روز روز دوم بود

دیگه واقعا حالم بد بود

حتی حالت تهوع داشتم و ابدا اشتهای غذا نداشتم

اونقدی که بعدا فهمیدم اهل منزل خیال کرده بودن حاملم

این وسط پدر شوهرم خیلی خوشحال به نظر می رسید و وقتی می دید اشتها ندارم اصرار داشت بیشتر بخورم

بعد غذا حال ظرف شستن نداشتم رفتم رو تخت محمد

دراز کشیدم و خوابیدم

و خیلی زودم خوابم گرفت و اصلا نفهمیدم چه قدر زمان گذشت ،

وقتی بیدار شدم

دیدم محمد نشسته پای سیستمش و مشغول

لبخند زدمو گفتم ، اینجایی

سرشو از سمت مونیتور برگردوند سمتم و گفت :به به خانم بالاخره

بیدار شدی؟

انگار نه انگار بعد یه هفته اومدی خونه ی نامزدتها ،

بعد خندید و گفت ،می دونی مامانم اینا شک کردن حامله ای ؟

چشام گرد شد گفت :وا چرا مگه نمی دونن ما .... ؟

اومد کنارمو گفت :نمی دونم چی می دونن ولی اون حالی که تو داشتی

خودمم اگه نمی دونستم کنکور داشتی شک می کردم

و هر دو زدیم زیر خنده ...

با اینکه با خواهر شوهرم از همون اول اصلا میونه ی خوبی نداشتم

ولی این چیزا برام مهم نبود من با نامزدم حس خوشبختی می کردم

روزها گذشت و بالاخره نتایج کنکور اومد و انتخاب رشته کردم

و چند ماه بعد برآیند

تو یه شهر دیگه قبول شده بودم

الآنش دیگه گفتن برآیند ی کنکور به خانواده ی نامزدم سخت بود

چون نگفته بودم کنکور دادم

و نیش و کنایه هایی هم شنیدم مخصوصا از خواهر محمد

ولی خیلی برام اهمیتی نداشت

این وسط محمد هم خیلی از اینکه قرار بود برم یه شهر دیگه

خوشحال نبود ،

حتی مخالف هم بود

می گفت :نمیشه نری می خوای چی کار آخه؟

ولی وقتی می گفتم نه دوست دارم دوست دارم برم

دیگه راضی میشد

بالاخره دوتایی رفتیم ثبت نام

موقع رفتنمون هم خواهرشوهرم باز نیش زد که

می رین ماه عسل دیگه ...

منم گفتم :نه ماه عسل برا بعد عروسیمونه این فقط یه ثبت نام ساده اس

ولی هر چی که بود بالاخره اولین سفر دو تاییمون بود

و به من یکی که خیلی خوش گذشت ...

بعد ثبت نام و برگشتن چند هفته بعد کلاسهامون شروع کار شد

این بار تنهایی راهی شدم

محمد اومد دنبالم تا ترمینال باهام بود

راستی راستی داشتم از شهرمو عشقم دور میشدم

و تازه داشتم می فهمیدم چه کاری کردم

همدیگرو بغل کردیم و دیگه زشت نبود چون که تو ترمینال بودیم

بعدشم تا وقتی اتوبوس حرکت کنه

پایین پنجره ایستاده بود

موقع حرکت از پشت پنجره بای بای کردو بهم لبخند زد...

دارم فکر می کنم داشتن یه زندگیه عادیه

توام با عشق خیلی سخت و دور از تصور نبود

هیچ کدوم از اینا اینجور که گفتم نبود در واقع همش بود

با زمان بندیهای متفاوت و گاهی نه برای من برای دیگران

اینها همه زندگی نداشته ی رویایی من است

برچسب: نویسنده: رادین محمدی تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 15:30

صفحه بندی