خرید بک لینک

نشسته بودم رو نیمکت پارک منتظر اینکه محمد بیاد

از سوئیچو کیف مدارکش رو نیمکت عکس گرفتم

از خودم عکس گرفتم

از ویوی فضای روبروم

تا که بالاخره با یه سری وسایل سوپر مارکتی

من جمله چیپسو پفک و پاستیلو این چیزا اومد

و گفت سری بعد تو کافی شاپی جای درست حسابی ای چیزی قرار بذاریم

اینجور هم هوابیرون سرده هم من شرمنده میشم که مهمون یه چیز درست حسابی نکردمت ،

بابت خریداش تشکر کردم و

اون گفت می دونی به چی فکر می کردم ،

به آدرس ایمیلی که اون موقع برات ساختم

بعد تو هیچ وقت چکش نکردی

من چندین بار اونجا بهت پیام دادم گفتم دوستت دارم

تو همون دورانا ولی اصلا انگار نه انگار

فکر می کردم دیدی و اهمیت نمی دی و نمی خوای منو

دیگه جرات نکردم رو درو بگم

گفتم :جدی می گی

من اصلا اون آدرس یادم نموند چی به چیه بعدا یه ایمیل دیگه

واسه خودم باز کردم

آخه کامپیوترم نداشتم برا خودم دیگه تو خونه هم نیومدم چکش کنم

نمی دونستم ازم خوشت میاد

گفت شاید باورت نشه فکر کنی اغراق می کنم ولی از همون روز اول

ازت خوشم اومد از قیافت و ظاهرت

بعدا ها از رفتارت و خانمیتو وقارت چند بارم که راجع به مسائل مختلف تو کلاس صحبت میشد تا حدودی طرز فکرت دستم اومده بود

و فکر می کردم همونی باشی که می خوام

منتها جرات نکردم بگم بیشتر آشنا شیم

می دونی من به تکنولوژی علاقه دارم و زیاد تو نت و ...می گردم

واسه همینم دوست ندارم طرف مقابلم شکاک باشه

تو این زمینه ها

چون واقعا آدم متعهدیم و تو فاز خیانت و این چیزا نیستم

بعدشم از باورهاش و نوع اعتقاداتش گفت

و اینکه چه تیپ آدمی با چه نوع اعتقاداتی می خواد

و ادامه داد واقعیتش من صد درصد به قصد ازدواج نیومده بودم سر قرار

یعنی ندیده بودمت که فعلا می خواستم ببینم می تونم دوست داشته باشم می تونه دوست داشته باشتم

بعد ببینم چه طور میشه

اما چه می دونستم اونی که قراره ببینمش اونیه که خیلی وقت پیشا گمش کردم

تونستن که چه عرض کنم من بی اختیار خیلی وقته بهت علاقه داشتم

واسه همینم می گم نیتم از آشنایی با تو. به امید خدا ازدواج

....

همه ی این چیزا به طرز عجیبی برام مافوق تصور می اومد

منی که تا دیروز فاز غم و سینگل به گور بودن داشتم یهو

گمشده ی سه سالمو پیدا می کنم و داره باهام از ازدواج حرف می زنه

خیلی خوشحال بودم

اصلا رو ابرا سیرمی کردم

شب و کلی اس امس ردو بدل کردیم و بعد شب به خیر خوابیدیم صبح کله ی سحر بهم اس امس زد ولی من

ده صبح بیدار شدم جوابشو دادم

و تا جواب دادم فوری زنگ زد

که صبح به خیر تنبل خانمم

چه قدر منظر شدم جواب بدی و...

رنگ و روی زندگیم یهو از این رو به اون رو شد

همش پیگیرم بود

از اینکه روزمو چه طور گذروندم می پرسید و براش می گفتم

از دغدغه هام که می گفتم دنبال راه حل می گشت

اواخر آذر بعد کلاس زبان مرخصی گرفت رفتیم همون پارک اولین قرارمون

برف می بارید نشست رو برفا اسم منو خودشو نوشت

بعدم گفت من مثل فیلما بلد نیستم زانو بزنم

ولی با من ازدواج می کنی ؟

گفتم زود نیست آخه

گفت :می دونم حالا فعلا محرم صفره ولی تو بله ارو بده

من به خانوادم بگم

دیگه رسمی شه خب

اینطوری بهتر نیست به نظرت

گفتم نمی دونم که می ترسم

پیش بابا مامانم

بگم دوست پسر داشتم

خیلی سخته محمد یه جوریه

محمد گفت :این حرفا رو بی خیال تو بگو دلت باهامه منو می خوای که همسرت شم

گفتم آره خیلی

دیدم از جیبش یه قوطی درآورد که توش انگشتری بود

شوکه شدم که

وای اینو نمی تونم قبول کنم که دستم باشه

گفت :لازم نیست که از الآن دستت باشه ولی

آدم که هدیه ارو پس نمی ده

فعلا حالا بذار دستت کنم رفتی خونتون در میاری قایمش می کنی

تو فقط شماره خونتونو بده

اگه خیلی ناراحته یه سری چیزایی ما سنتی پا پیش می ذاریم

انگشترو دستم کرد و گفت دیگه زنم شدیا می تونم بغلت کنم

یهو ترسیدم عقب عقب رفتم

و محمد زد زیر خنده و گفت نترس عزیزم تو نخوای هیچ وقت دست بهت نمی زنم

شماره ی خونمونو بهش دادم

ولی آقا یه روز دو روز یه هفته گذشت

خبری از زنگ و تماس خواستگاری نشد که نشد

خودش بهم زنگ می زد صبحها وقتی سر کار بود منتها صداش پکر بود ولی اس امسهای شبانه امون کمتر شده بود

سعی می کردم سنگین رفتار کنم و جوری نشم که انگار می گم تو رو خدا بیا منو بگیر

ولی خب بوهای خوشیم به مشامم نمی رسید

آخرش یه روز گفت: بعد امتحان پایان ترم کلاس زبان وقت شب

میاد دنبالم

از کلاس درومدم دیدم با ماشین اومده نشسته بود با یه حالت

خیلی متفکرانه و بانمک جدول حل می کرد

و متوجه اومدنم نبود

رفتم در ماشینشو باز کردم و با خنده گفتم سلام

اونم برعکس چند وقت اخیر شاد بود

گفت :سلام خانم خوشگله ی خودم اگه بدونی چه خبرا دارم برات

پرسیدم چه خبرا گفت :اولندش که کو اون حلقه هه که برات خریدم

چرا دستت نیست

گفتم :محمد خودت می دونی که

گفت :نه خیر نمی دونم همه باید بدونن تو نشون کرده ای و نگاه دیگه بهت نکنن

خندم گرفت گفتم :نگران نباش از وقتی با تو ام حتی یه خواستگارم برام نیومده

محمد خندیدو گفت :دختر عاشق این صداقتتم هر کی باشه

کلاس می ذاره صد تا خواستگار دارم بعد تو

دیدم انگاری زیادی خودمو ضایع کردم گفت :نه خواستگار که داشتم ولی از وقتی تو اومدی تو زندگیم

تو این دو سه ماه هیچکی ،

گفت چرا یکی داشتی

فردام قرار مداراشو گذاشتن که بیان

خوب فکراتو بکن مورد خوبیه از دستش ندی

گفتم :چی داری می گی درست حسابی حرف بزن ببینم

پخی زد زیر خنده که فردا خواهرمو مادرم میان خونتون

مادرم امروز عصر زنگ زد از مادرت وقت گرفت

گفتم خب من چرا خبر ندارم

گفت :آخه تو خونه نبودی که گلم خبر داشته باشی

رفتم تو فکر چون از وقتی گفته بود میان خواستگاری تا الآن مدت کمی نگذشته بود

گفت :چیه

گفتم :هیچی

گفت :نه یه چی هست

گفتم :آخه خیلی طول کشید خانوادت راضی نبودن

گفت :تو به ایناش کار نداشته باش الآن که راضی ان

برو واسه فردا حسابی خوشگل کن که مامانم می خواد ببینتت

خواهرم که دیدتت قبلا

یاد خواهرش افتادم

وای هیچ وقت حس خوبی بهش نداشتم

یه جوری بود

انگار ازم بیزار باشه ،

ولی کلی هیجان زده شدم

حتی خواهرشم به نظرم دوست داشتنی اومد

....

برچسب: نویسنده: رادین محمدی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 19:54

صفحه بندی