بعد خریداری حلقه و صحبت بله برون که چه روزی باشه وقرار مدار برا یه سری
برنامه ها کلی تو بازار و این ور اونور گشتیم ،
کلی حرفای خوب خوب گفتیم و خندیدیم
خیلی خوشحال بودم سرکوچه که می خواستم از ماشین پیاده شم و ازش جدا بشم
دلم می خواست محکم بغلش کنم ،ولی به سختی خودمو کنترل کردم
محمد واقعا آدم خوبی بود همه جوره خوب بود خیلی بهتتر از اونچه تو رویاهام تصور کرده بودم ،
الکی عاشق چش و ابروش نبودم که
واقعی دوست داشتنی بود که دوستش داشتم
و خداییش برام عجیب بود دخترای دیگه چه طور می تونن پسرایی
که این همه باهاشون بدن و اذیتشون می کنن و دوست داشته باشن
فکر می کردم خدا خیلی بهم لطف کرده
فکر می کردم محمد تو دنیا یه دونس و طفلی بقیه ی دخترا که
دیگه همچین کسی نمی تونه تو زندگیشون باشه
هوا کم کم داشت تاریک میشد
و من از صبح رفته بودم که مثلا تو کنکور ثبت نام کنم
و خیلی خیلی دیر کرده بودم
هیچ وقت سابقه نداشت این همه بی دلیل دیر کنم
ولی اونقده خوشحال بودم که اصلا برام مهم نبود تو خونه باهام بدرفتاری شه
که البته شد
بابا خونه بود حتی جواب سلاممو نداد ، فقط سرد و بی تفاوت نگام کرد
مامان ولی اومد اتاقم و پرسید این همه ساعت کجا بودین
می دونی بابات چه قدر عصبانی بود
پرسیدم چی بهش گفتی ؟
گفت ،گفتم با دوستای دبیرستانیش قرار گذاشته
فکر کردم چه قدر خوب من خودم همچین دروغ خوبی به ذهنم نمی رسید
خندیدم گفتم ،خوب گفتی
مامان گفت : این همه ساعت کجا بودی ؟
گفتم :رفتیم تهیه حلقه و روز بله برونو مشخص کردیم
مامان گفت :به به خوشم باشه ،
هر دوتون خیلی خود سر شدین ،مگه شما دوتا پدر مادر ندارین !
حتما مهریه ارم مشخص کردین دیگه ماهم برگ چغندریم
گفتم :نه فقط روزشو مشخص کردیم
گفت :سفارش حلقه چیه این وسط!مگه ما جواب بله ارو دادیم
خوب برا خودتون می برین و می دوزین ضمنا
اول عقد کنین بعدا از کله ی سحر تا نصفه شب برو پیشش
گفتم مامان چه کله ی سحر تا نصف شبی
الان پاییز خب هوا زود تاریک میشه
از صبح که باهاش نبودم رفتم ثبت نام کنکور می خواستم بیام خونه که محمد زنگ زد قرار گذاشت
من واقعا نمی خواستم ببینمش اصلا تیپم و ببین این شکلی دوست نداشتم منو ببینه که
ولی بس که اصرار کرد مجبور شدم
باور کن مثل پسرای دیگه نیست خیلی آدم خوبیه
مامان گفت :هر چقدرم آدم خوبی باشه نباید مقدم تر از خانوادت ببینیش
بالاخره غریبه اس تازه هنوز ازدواجم نکردین خیلی بهش اعتماد نکن ...
نمی دونستم حرفای مامان درسته یا نه
برا من همسر و عشق مقدمتر و اولویتتر از هر کس دیگه ای تو زندگیم بود
چون یه جورایی خودم برا خودم اولویت داشتم و محمدم جدای از خودم نمیدیدم انگار جزئی از خودم باشه
اما خب خیلی از ازدواجها و رابطه ها رو می دیدم که طرفشون
اونجوری که ما باهم خوب هستیم نبودن و طبیعی بود ،طرفِ همچین رابطه هایی
نفر اول زندگی نباشه ...
مامان از اتاقم رفت بیرون و منم رفتم جلو آینه
دوست داشتم ببینم چه شکلی بودم
از خودم خوشم اومد با اینکه نه آرایش درست درمونی داشتم
نه لباسام خوب بود
همین که از ته دل شاد بودم باعث میشد چشام برق بزنه و شادو خوشگل باشم
فکر کردم چقدر زندگی باعشق خوبه چه قدر رنگش قشنگه
و من چه قدر تو این بیستو سه سال قبل ابتدا رابطه با محمد زندگی نکرده بودم .
اون سالها وضعیت اقتصادی کشور جوری نبود که
جوونا نخوان و یا حتی نتونن به ازدواج فکر کنن ،
خیلی سال پیش نیست که دارم از دوازده سیزده سال پیش حرف می زنم کاش میشد حداقل اوضاع کشور مثل اون روزا بود
یادش به خیر یاد اون روزا و اون حسا به خیر .
یادش به خیر اوایل عقدمون وقتایی که قرار بود محمد بیاد خونمون جلو آینه آرایش می کردم و آهنگ قاصدک گروه آرین گوش می دادم
محمد اونقدره عطر می زد که ساعتها بعد رفتنش بوش تو اتاقم بود
قبل اومدنشم
تو کوچه های سرد و قدیمی می پیچید عطر خوش نسیمی صدای پاهاش هر دم و هردم گم می شد توی صدای قلبم
چقدر همه چی پاک و زلال بود مثل آب
یاد بیستو سه سالگی و اون حس عشق قشنگمون به خیر
کاش .....
بگذریم
برچسب:
نویسنده: رادین محمدی