خرید بک لینک

شب بعد خواستگاری همش استرس داشتم همش حس بدی به خودم داشتم

حس گناه سردرگمی حقارت

57)تو در قصه ها ۶

باید یه کاری می کردم که اینجوری نشه

خیلی فکر کردم

هنوز وقت برا ثبت نام کنکور ارشد بود

تصمیم گرفتم ثبت نام کنم تو رشته ای غیر رشته ی خودم

هر چند تو این مدت زمان کم، فرصت برا درس خوندن نداشتم

ولی زبانم خوب بود و شاید میشد که با تکیه به همون زبان قبول شم ،

نهایتش با این فکر آروم گرفتم و فکر کردم آره درستش همینه

با این تصمیم و قبول شدن تو ارشد دیگه سپیده نمی تونه مسخرم کنه ،

روز بعد صبح پاشدم شال و کلاه کردم برم کافینت ثبت نام کنکور

مامان که تازه فهمیده بود خواستگار دیروزی دوست پسرم بوده

برا اولین بار تو زندگیم موقع بیرون رفتن مشکوک نگام کرد

پرسید کجا با اون پسره می ری ؟

گفتم :نه مامان می خوام برم کنکور ارشد ثبت نام کنم

رشته ای که همیشه دوست داشتم

به نظرم اگه سپیده خواهر شوهرم شه بهترین کار اینه منم پیشش کم نیارم

مامانم خندش گرفت

گفت :آفرین تصمیمت درسته اما درس و واسه علاقت بخون نه رو کم کنی خواهر شوهرت

گفتم :راستش علاقه بود ولی ذوق ازدواج باعث میشد فکر کنم دیگه وقت برا درس ندارم

ولی حالا می بینم که وقتم نداشته باشم باید بخونم ،

مامان از بعد خواستگاری که فهمید محمد دوست پسرم بوده تا حالاش باهام سرسنگین بود

ولی بعد این حرفام

حالت صمیمیتش باهام برگشت و گفت :برو عزیزم ان شا ء الله که موفق باشی ،

تازه راه افتاده بودم که محمد زنگ زد

بعد سلام و احوال پرسیو چه خبرو ....

پرسید کجایی بیرونی صدای ماشین میاد

گفتم :آره دارم می رم کافینت کنکور ارشد ثبت نام کنم

محمد گفت :تو که می گفتی قصد ادامه ی تحصیل نداری

گفتم :دیشب خیلی فکر کردم حالم خیلی بد بود حسم به خودم بد بود

آخرش تصمیم گرفتم ارشد بخونم

محمد پوف کنان نفسی کشید و گفت :می دونم دیگه سپیده

و تحقیراتش کار خودشو کرد

به حالت کشیده گفتم : نهههههههه

اونم با همون آهنگ گفت :چراااااااااااا

گفتم :خب حالا مگه طوری شده مخالف ادامه ی تحصیلمی

گفت :نه نیستم ،ولی خب برنامه های ذهنیمو طبق تصمیماتی که قبلا داشتی چیده بودم حالا بخوام نخوام کمی عوض میشه

پرسیدم :آهان یعنی قصد ازدواج نداری دیگه

پرید وسط حرفم که نه خیر دارم

منتها بخوای درس بخونی بهتره بیشتر عقد بمونیم یا مثلا دیرتر بچه دار شیم

نمی دونم حالا ببینیم اصلا قبول میشی فکر باقیشو بعدا می کنیم .

وقتی در مورد بچه دار شدن و اینجور چیزا حرف زد کلا بهم شوک وارد شد

هیچ جوابی نداشتم بهش بدم

همینطور هنگ کردم و فقط گفتم بله ...

بعدش سکوت، هردو کمی سکوت کردیم

و آخرش محمد سکوت و شکست و گفت :

خب پس محبوبه خانم ما می خواد دوباره دانشجو بشه

گفتم :اگه خدا بخواد

گفت : کاراتو انجام دادی خونه نرو ساعت دوازده ونیم بیا چهارراه ....

از سر کار زود درمیام بیام ببینمت

اصلا آرایش نکرده بودم و خیلی هپلی و دربو داغون بودم

بی برو برگرد گفتم :نه مامانم اینا نگران میشن

از من ردو از اون اصرار و خلاصه که آخرش حرف خودشو به کرسی نشوند

بعد ثبت نام ،

رفتم کتابخونه ای که عضوش بودم و رفتم تو روشویی که آرایش کنم خوشبختانه یه پنکک و ریمل و رژ تو کیفم بود

یه آرایش نه چندان درست درمون با همینا کردم و رفتم چهارراه ....

قبل اومدن محمد مامان زنگ زد که کجا موندی

دیگه این بار به مامان راستش و گفتم

که چی شده

مامان هم عصبانی شد که روز آینده با این ازدواج کنی این کاراتو می کوبه سرت می گه دختر بدی بودی و ....و....

و همون حرفهای قدیمی ولی دیگه کاری از دستم برنمی اومد

همینطور داشتم به دعواکردنای مامان گوش می دادم که محمد رسید

سلام خانم خانما بهت زده نگاش کردم

داغی گونه هام گواه این بود برام که حتما صورتم قرمز شده

به حالت تته پته گفتم :سلام

مامان گفت :اومد ؟

گفتم :آره

گفت : برو ،ببینیم چه خاکی می خوای سرمون کنی و

بعد کلی انرژی منفی و باز انتقال حس نفرت به خودم

با یه خداحافظیه خیلی سرد قطع کرد ....

همینطور نگران و ماتو مبهوت زل زده بودم تو صورت محمد

اون که از حال و هوای درونی من بی خبر بود

پخی زد زیر خنده گفت :چیه جن دیدی ؟

صدای مامانت از این ور گوشی می اومد چیزی شده انگار خیلی عصبانی بود ؟

گفتم حرفاشو شنیدی ؟

گفت :نه متوجه نشدم چی می گن فقط خیلی عصبانی و طلبکارانه بود

گفتم :خب به خاطر تو دیر کردم

زنگ زد که کجا موندی بهش واقعیتو گفتم که با تو قرار گذاشتم اونم عصبانی شد

خندید از اون خنده بانمکاش که همه غمامو از یادم می برد

بازومو گرفت گفت بیا سوار ماشین شیم سرده

اولین بار بود اینطوری بی محابا بهم دست می زد

یه جوری گر گرفتم

درسته از رو پالتوم بود ولی انتظارشو نداشتم

پاهام انگار بی اراده به راه افتاد و واسه اینکه تابلوتر به نظر نیام راه افتادم

محمد گفت :سردته و دست کشید رو کمرم که مثلا گرمم کنه

همینطوری خشکم زد

یه پیرزنی چپ چپ نگامون کرد منم بیشتر تو خودم جمع شدم

تا سوار ماشین شدیم و نشستم کمی به اعصابم مسلط شدم و

گفتم :برا چی به من دست می زنی تو که هیچ وقت از این کارا نمی کردی

گفت : خب داریم ازدواج می کنیم دیگه دیروز برات خواستگار اومد کی بود ؟

مگه مادرو خواهرم نبودن

گفتم خب ولی هنوز ازدواج نکردیم که

لباشو به هم فشرد و به حالت مسخره نگام کردو یه لبخند یه وری زد

پرسیدم چیه

گفت :هیچی هر جور شما امر بفرمایین دیگه بهت دست نمی زنم

البته الانم دست نزدم فقط به پالتوت دست زدم تو نبودی که

بعدش سکوت کرد

استارت زدو ابتدا کرد به حرکت

هر دو سکوت کرده بودیم

که آهنگ باز کرد ،دوست دارم شب تا سحر دور سرت بچرخم می دونم تو انتخابت اشتباه نکردم

بالاخره سکوت شکست و پرسید :چه طوره سلیقه ی سپیده اسها

برا ما دانلود کرده برا مراسم عقدمون براش برقصیم

خوشت میاد

گفتم آره شنیده بودم دو ماه پیش تو عروسی یکی از فامیلا

پرسیدم کجا می ریم

گفت :بریم یه ناهار باهم بخوریم بعد قرار بله برون بذاریم و بریم برات حلقه بخرم

خندم گرفت

گفتم :حلقه که قبلا هدیه دادی

گفت :اون پیش حلقه بود اینو که نمی دم ببری اینو می خریم

سفارش میدیم اسم منو توش بنویسن برات بعدش تو

مراسم دستت می کنم

یه جوری شدم حس کردم این پسر جدی منو می خوادو دوستم داره

ولی از یه طرفی حس کردم نسبت بهم حس مالکیت داره

هم برام ناخوشایند بود هم خوشایند نمی دونم هر چی بود

قشنگ بود ،

گفتم ما هم برات حلقه گرفتیم اسم منو می نویسیم برات

خندیدو گفت صد درصد

گفتم :ولی من الان پول ندارم بعدا با مامانم اینا می خرم

گفت :راضی به زحمتتون نیستم مرد که طلا دستش نمی کنه

گفتم به هر حال رسمه دیگه ...

یه نگاه بهم کرد و گفت :محبوبه خیلی دوستت دارما می دونی

گفتم :منم دوستت دارم .

برچسب: نویسنده: رادین محمدی تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 15:30

صفحه بندی